امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

زندگی شیرین با امیررضا

بسم الله الرحمن الرحیم

میلاد امام رضا (ع)

یا امام رضا...سلام آقا قربون لطف و کرمت...میدونی که چقدر دست به دامنت شدم تا صاحب این کوچولوی دوست داشتنی بشم...قربون اون پنجره فولادت بشم که حتی روز تولدش هم با روز تولد شما مقارن شد ازتون ممنونم به خاطر این هدیه دوست داشتنی که به ما دادین...من تا آخر عمرم مدیون این لطف شما هستم و می مونم. میلاد امام رضا(ع) بر تمام شیعیان جهان تهنیت باد. ...
4 شهريور 1394

بدون عنوان

سلام عزیز مامان بعد از مدت ها امروز فرصت کردم دوباره به وبلاگت یه سری بزنم و به روزش کنم.بس که تو پسر شیطون و بازیگوشی شدی اصن به مامان فرصت نمیدی به کاراهای خودش برسه ...تمام روزم درگیر توی خوشگلم ...شما هم که تا میبینی من نشستم پای کامپیوتر انقدر بالا پایین میپری و جیغ و داد میکنی که آدم پشیمون میشه توی این پنج ماه خیلی اتفاق ها افتاده...دقیقا با شروع هشت ماهگیت دوتا دندونای پایینت دراومد که الهی برات بمیرم خیلی اذیتت کرد...آنا (مامان بابایی) زحمت کشید و برات آش دندونی پخت تا دندونات راحت تر دربیان. دو ماه بعدشم چهارتا دندونای بالاییت با هم در اومدن...انگار عجله داشتن گل پسرم شما تو ده ماه و نیمگیت راه رفتن رو کامل یاد گرفتی ...
2 شهريور 1394

عید نوروز و سیزده بدر

سلااااام پسر گلم بالاخره عید نوروز رسید ناناز مامان...این اولین سالیه که ما عید نوروز رو سه نفره جشن میگیریم...از خدا ممنونم به خاطر این همه لطف و محبتی که نسبت به ما داره روز اول عید رفتیم خونه بزرگترها...خونه مامانی ها و بابایی ها  روز دوم عید هم که مهمون یکی از اعضای فامیل بودیم که هر سال دسته جمعی همه رو دعوت میکنن به صرف عصرانه روز سوم هم رفتیم کرج دیدن خاله های من و مادربزرگم و دایی بابا جون و خلاصه یه روز کامل داشتیم میگشتیم.. روزای بعدی هم همینجوری رفتیم دید و بازدید اقوام فامیل روز سیزده بدر هم که با بابا و باباجون اینا رفتیم پارک جنگلی یاس...که چون تو با ما بودی خیلی بهمون خوش گذشت خلاصه اینکه امسال...
14 فروردين 1394

شش ماهگی

سلام عشق مامان گل پسرم چشم به هم گذاشتیم شش ماه از اومدن تو به این دنیا گذشت...شش ماهی که انقدر برای من خوب و دلنشین بود که اصلا گذرشو حس نکردم. توی این شش ماه تو خیلی چیزا یاد گرفتی عسلم ...مثلا یاد گرفتی با کمک بشینی...یاد گرفتی که توی جات غلت بخوری و سینه خیز بشی...یاد گرفتی سینه خیز توی خونه حرکت کنی...بعضی وقتها هم وقتی تنبلی میکردی و نمیخواستی سینه خیز بری قل میخوردی رو زمین تو ماه آخر به خاطر اینکه یه کم وزنت کم بود دکتر یه ماه زودتر دستور شروع غذای کمکیتو داد و تو الان یه ماهه که داری غذاهای کمکی کوچولو و خوشمزه میخوری الان داره کم کم دندوناتم در میاد به خاطر همین همش آب دهنت روونه روی لباست و همیشه جلوی لباسات خیسه ...
17 اسفند 1393

اربعین

سلام پسر ناز مامان امروز روز اربعین بود.یعنی چهل روز از شهادت امام حسین (ع) میگذره .هر سال اربعین مامانی من (مادر بزرگ مادری) شله زرد نذری میپزن...چه شله زردایی امسال تو اولین سالی بود که تو این مراسم شرکت میکردی...تو الان چهار ماهته و حسابی خوشگل و با نمک شدی حیف شد...چون انقدر حواسم به تو بود که نتونستم از شله زردای خوشمزه عکس بندازم اما عوضش از تو یه عکس ناز انداختم ...
22 آذر 1393

اولین واکسن

سلام پسر گل مامانی دیروز با بابایی رفتیم تا اولین واکسنت که واکسن دوماهگیته رو بزنیم...الهی بمیرم برات که اصلا صدات در نیومد...خانم دکتر بهداشت گفت چه آقا پسر مظلومی ... ولی عوضش تا شب از خجالت ما در اومدی ...یه عالمه تب داشتی و جای واکسنت ورم کرده بود و درد میکرد تو تازه یاد گرفتی یه کم صداهای مختلف دربیاری...دیشبم که پات درد میکرد وقتی باهات صحبت میکردم و میگفتم پات اوخ شده با صدای نالان میگفتی...اووووو ...آی الهی قربون اون صدای خوشگلت برم من الان هم تبت قطع شده هم ورم جای واکسنت خوب شده و خداروشکر الان خوب خوبی...قربونت بره مامان ...
18 آبان 1393

روز جهانی حضرت علی اصغر (ع)

پسر گلم سلام امروز روز جهانی حضرت علی اصغربود و من و خاله تورو بردیم به مصلای تهران تا در این مراسم شرکت کنیم.خیلی مراسم خوبی بود.با اینکه هوا خیلی سرد بود و من میترسیدم که تو مریض بشی اما حال و هوای مراسم انقدر معنوی بود که از اینکه تو رو بردم اصلا پشیمون نیستم تو اون لحظات که مراقب تو بودم تا یک ذره سردت نشه یا گرمت نشه یا جات راحت باشه همش به فکر شش ماهه ی امام حسین(ع) بودم که چقدر اذیت شد ...چقدر تشنگی و گرسنگی کشید و آخرش هم اون دشمنان اون طوری اون شش ماهه ی کوچولو رو سیراب کردند. همه ی ما مادرایی که اونجا بودیم بچه هامونو نذر امام زمانمون کردیم تا همیشه سرباز امام زمان باشن.   راستی مامانی...لباسای سقایی تورو هم ...
9 آبان 1393

یه روز قشنگ دیگه

امیررضای مامان سلام امروز که دارم برات مینویسم 26 روزه که تو به دنیا اومدی.تو آروم خوابیدی روبروم و بعضی وقتها یه لبخند نمکی هم میزنی که نمیدونم واسه چیه نمی دونی از روزی که اومدی چقدر زندگیمون غرق لذت شده عزیزم.وقتی توی بغلم شیر میخوری و اون دستای کوچولوتو مشت میکنی بیشتر از همیشه عاشقت میشم .وقتی باهات حرف میزنم و بهم بی صدا میخندی خدارو با تمام وجودم شکر میکنم که فرشته کوچولویی مثل تورو به ما هدیه کرد. عزیز دلم بیست و یه روزت بود که برای ختنه بردیمت ...همه گفتن کار خوبی کردیم چون تو کوچولو بودی و خیلی متوجه نمیشدی.همین روزاست که جای اونم خوب بشه و تو راحت بشی قربونت برم. خدارو شکر میکنم که جواب دعاهامو داد و تو بچه آرومی هست...
12 مهر 1393